
یاد پدر بزرگ افتادم که همیشه روی پوست بره ای می نشست که شکل نقشه ایران بود، او در کنار دریای خزر مینشت و من هم رو به رویش بر سواحل خلیج فارس. من محو تماشای ناصرالدین شاه روی قلیونش مادر بزرگ با آن کتری مسی ِِ مادرش با یک لیوان چای داغ لب دوز که دوست میدارم کاسه ی پسته ها درست روی رفسنجان نقشه،چه بی احتیاط بودم که سِیلی زدو پدربزرگ را با خود به چیدن صدف های آبی برد.راستی چه چایی بود.
(خدا سلام) چطوری ؟ حکومتت جور است ؟
هنوز عرش خدائیت / نور علیَ النور است ؟
مِدال خلق بشر را هنوز هم داری؟
هنوز حضرت آتش به سجده مجبور است ؟
هنوز عطر گناهم پر از تنِ سیب است ؟
هنوز بَعدِ قیامت هوویِ زن حور است ؟
اگرچه بنده ی خوبی ........رَدَم نکن امشب
خدا ! شرایط انسان عجیب ناجور است
خدای بکرِ تخیل بگو چرا اینجا
شُغال فاتحِ بی چون وچند انگور است
چرا حقوق بشر را جهان نمی خواند
برای کودکِ فقری که سهم یک گور است
سراب پاسخ کافی برای ماهی نیست ؟
که باز پولکِ عقلش اسیرِ در تور است ؟
خدایِ محضِ عدالت بگو چرا اینجا
کلید دارِ طبیعت طبیعتش زور است
و وصله های لباسی که شَرم می ریزد
بساط خنده ی مشتی لباس مغرور است
خدا ببخش مرا کافری مرامم نیست
خیال کن که صدایم / هوارِ یک مور است
خیال کن مگسی بوده ام که بالی زد
ولی شرایطِ انسان هنوز ناجور است
لابه
لای لوبیا سبزهاتوی س
ینیآفتاب پرس
تی جا خوش کردهبا دُم سب
ز پیچک وارشبه رنگ لوب
یا درآمدهو چشم هایش
را می چرخاندت
ا بخنداندمم
ن دُم لوبیا ها را می گیرمو
حواسم هستکه اشتباه
یدُ
م آفتاب پرست را نچینم.تلو
یزیون فیلم نشان می دهد.سر
خ پوستی،ز
ن جوانی را به دوش گرفته،ر
وی اسب می نشاند.اسب چهار نعل
می تازد.از دشت ها
از ر
ودخانه ای کم عمقا
ز سنگلاخمن
به این فکر می کنمکه
د
و روز قبلشص
دایش را شنیده بودمکه می خندی
دو
دلشبرایم تن
گ شده بودو بعد
از
کجا می دانستمکه دیگر نخو
اهد بود؟اصلا از
کجا بدانیم،ک
ه آخرین بار است؟..
.این
شعر نیستمتن
پ
ارهپاره
من است
.
همه ی دختران
قبل از این که
دختران دشت باشند
یا آپارتمان
دختران انتظارند
پیش از این
خاکسترم
در کوزه ای دربسته بود.
اکنون
در شهر بادخیز
روی شیروانی ها چون گربه سانی چاق لمیده ام و سایه گسترده ام.
و حمام آفتاب میگیرم و با پرنده ها که نزدیک می شوند لاس میزنم.
هیچ چیز جز یک شیر مرداد بودن و آسائین در آفتاب و خرخر کردن لذت بخش نیست.
هویج قطره ی منجمدی از خورشید است با شتاب آمده و در دل خاک فرو رفته.
کاکل سبزش را بیرون بکش
آخ نمی گوید و شوخ و شنگ بیرون می جهد.
در بیداری خواب بچگی ها را دیدم آنروزی که به نانوائی رفتم تنور اول که به من نرسید در لابه لای دستهای هیولاهائی به نام مرد اما تنور دوم و نانی به قد چشمهایم تا سر زانو های نحیفم.نان لای سفره ی سفید دم میکند و من توی دم پائیه پلاستیکی و دامنم تب.ه صفائی داشت سنگک ها. و حتی کتک مادر که میگفت دختر که به نانوائی نمیرود.
پاییز یه امر شخصیه
کافیه آدم مثلن یه جفت جوراب بلند سبز بخره
تا پاییز بیاد
باد بوزه ته کوچه
و خاک و برگش بره تو چشم آدم
خب
پاییز من از دیروز بعد از ظهر شروع شد.

قلابت را بدون طعمه بینداز
اینجا پراست از ماهیهائی که از زندگی سیر شدند

عزیزم
من از هر زنی آماده ترم به دوست داشتنت
و چشمان مردانه ای چون تو
در چهار چوب بی تابی های من نادیده نخواهد ماند
من به اشارتی از تو زنده می شوم
و هر حادثه سبز عاشقانه ای
تو را در من بیدار میکند
کاش درک میکردی با تو از زمستانی
که قلبم درگیرش شده میگریزم
و به بهاری که در با تو بودن است خواهم رسید
بیاو بمان

