اونی که تو اوج تنهایی آبی رو به من داد
گرچه سلام انتظار خداحافظی رو می کشه،گرچه این روزها خداحافظی ها فرصت سلام
نِمیدن، اما بازم در کمال امید سلام.
خودم نمی دونم که چی می خوام بنویسم اما می دونم چون هنوز تو دلم امید موج می زنه و هنوزم در انتظار توام تصمیم گرفتم با تو بگم. با تو که بعد حرفات فکر می کردم روزنة امیدم تنها مونده، احساس می کردم امیدم خودکشی کرده و مُرده. یادمه گفتی زبون درازی ، اما اینو بدون من زندگیمُ مدیون پرچونگی قلبم هستم. من کِسی ام که هیچی نمی دونست، مثل یه بچه بی تجربه و تو اومدی و زندگی رو با تموم سختیهاش با تموم پستیهاش با تموم خنده و گریه هاش به من شناسوندی.تو به من یاد دادی که تصویرم رو از آب بیرون بکشم. تو یادم دادی برای اینکه آیینه کثیف نشه با کفش جلوش نَرَم. میدونی من همیشه اشکام رو با تو در میون می زاشتم، من از هر طرف می رفتم به تو محدود بودم. بعدِ رفتن تو اینقدر گریه کردم که وزن ثابتم بعد از گریستن به صفر رسید.
تازه وقتی به دستام نگاه کردم و وقتی دیدم دیگه سرم شونه هات واسه گریه کم داره فهمیدم که تو عشقم بازنده شدم. من در حالی که تو اتاقم از فرط ناراحتی سقوط کرده بودم، به تو که بالا و بالاتر
می رفتی سفر به خیر گفتم .
تو اقیانوس قانعی بودی که می خواستی با یه قطره همبازی بشی، اما حیف که چه زود فهمیدی و حیف که چقدر زود صدای پام تو گوشِت غروب کرد،چقدر عذاب کشیدم وقتی که تو رفتی ، چقدر گریه کردم، ابر فعالیت شبانه روزی چشمامُ سُتود. اتاق هم رفتنتُ نمی پذیره. پنجره رو باز کردم اتاق از پنجره بیرون پرید. می دونی! زندگیم جزیرة دور افتاده ای بود که غیر خودم ساکنی نداشت اما تو این
هیری ویری ها آبیِ آبی پوشم تو اومدی، اون موقع گل وجودت چهل درجه حرارت داشت، من و سوزوندی، تو منو گل کاغذی خودت کردی که هر روز و هر لحظه نگاش به دنبال چشای مثه خورشیدت باشه، اما یهو یادت افتاد که واسة دوستی با یه گل باید از خیلی ها اجازه بگیری، تازه فهمیدی نظرِ دیگرون هم تو انتخابت مهمه، تو انتخاب گلِ لاله، گلِ مریم،گلِ نگین .....گلِ النا
تو بی مقدمه رفتی و ازم خواستی قوی باشم، تو بهم گفتی گریه نکن، گفتی مثه اون اولا بشم که تو هنوز آفتابم نشده بودی، مام گفتیم چَشم، اما واقعاً اگه خورشیدو از گل بگیری؟!...
تو به من لقب گل کاغذی رو دادی و فکر کردی گل کاغذی احساس نداره چون پدرِ اونم یه گلِ کاغذیه، اما نفهمیدی گل کاغذی بهار و پاییز سرش نمیشه و وقتی که عاشق شد همیشه عاشق می مونه.
تو دلِ سوختة گل کاغذی رو نفهمیدی چون هیچ فصلی اونو به رسمیت نمیشناسه.تو ندونستی اگه گل کاغذی زیاد گریه کنه از بین میره. تو ندیدی گل کاغذی وقتی به دیدنت میومد به خودش عطر گلهای بهاری زده بودو تو حتی حس هم نکردی که بی اندازه نیازمند حضورته، تو حتی اجازه ندادی واسه برگشتنت دعا کنه، آخه تو نمی دونستی گل کاغذی در خشکسالی همپای گلهای طبیعی به آسمان
می نگرد.تو حتی نمیدونستی گل کاغذی عاشقته.
فکر کنم آنقدر به تو بیاندیشم تا بمیرم. کجایی که ببینی گل کاغذی که روزگاری متعلق به تو بود پژمرده، گرچه تو نمیدانی بین پژمردگی و مردن یک گل، تنها یک شبنم فاصله است. بین مرگ و زندگی ایستاده ام، شایدم با مرگ و زندگی عکس گرفتم. وقتی به مرگم فکر می کنم عزراییل تشویقم می کنه اما من نمی خوام به مرگ فکر کنم ، می خوام جای اون یه شبنمُ یه لبخند پر کنه.
دلم نمی خواد مثه اونایی باشم که مرگُ اونقدر بزرگ می کنن که دیگه جایی واسه زندگی نمی مونه.
کجا بودم نمی دونم. افکارم پریشونه. هنوز گیج و مات رفتنِ توام، می خندم چون اگه اشک بریزم خراب میشم و همة گلها می فهمن که من یک گل کاغذی ام. نمی دونم شاید به معنای واقعی دیوونه شدم اما نه چون هر وقت به احترام سایه ام دستمُ بلند می کنم اونم فوری دست تکون می ده. از وقت رفتنت یا بهتر بگم از وقت مردنت مغزم نیز در گذشت و افکارم بی سرپرست موند، از اون روز کاسة سرم مغزم رو می زنه نمی دونم چی شد دروغ گفتم عشقمون در اثر مسومیت در گذشت. وقتی تو من و تحقیر کردی انگاری که منو تقدیم سطل زباله کردی، این انصاف نیست چون گلی که تو سطل زباله بمیره به مرگ طبیعی نمرده. نمیدونم تو چرا اینقدر واسه من بزرگی هرو قت از پایین بهت نگاه می کنم تا به چشمای نیمه بیدارت و اخم ابروهات برسم نمی دونم واسه چی چشام عرق میکنه، شایدم گریه میکنن .می دونم الان که داری نامه رو می خونی مثه عنکبوتی هستی که از صدای مگس در بند افتادش ناراحته، اون ضجه می زنه و تو تنها سمعکتو از گوشِت در می یاری. تو به خورشید بودنت خیلی مغروری اونقد که کرة زمینم دیگه به رسمیت نمیشناسی و هر روز برای دیدن خودت سر قرار میری و برای خودت یه دسته گل با شکوه می بری.
می دونی مرگم با سرعت ما فوق صوت به طرفم میاد؟! اما من هیچ هراسی ندارم چون مرگ یه پایان آسمونیه، خدا سایة مرگو از زندگیمون کم نکنه. در واقع به مرگم امیدوارم، بعدِ رفتنت تو ذهنم سنگ قبرم به چاپ دهم رسید. اعتراف می کنم که تو قلبمو دزدیدی- اما یک پوزخند- چون بدون قلبم همه رو دوس دارم. برای اینکه از تو رها بشم به پرنده فکر می کنم.گرچه احساس کردم پایان عمرم قبل از فرا رسیدن مرگ بود اما برای رهایی از این فکر با چکش تو مغزم می کوبم.
دوست دارم از زندگی لذت ببرم و راه موفقیت پیش بگیرم چون یک قطرة بارون عمرش تو سقوط سپری می شه اما از این عمر کوتاه لذت می بره و هیچ وقت سر بالا بر نمی گرده و از اون فرا نمی کنه.
الان می دونم که واسه مردن باید یه عمر صبر کرد. الانه که دیگه خودم باور دارم. من دورترین ستاره ها رو دوس دارم. من اون قدر خوبم که فرشته ها از صدای قلبم خوابشون می بره.من انقدر خوبم که حتی تو خوابم ساعتم تیک تاک می کنه ، من هر وقت دلم واسه شب تنگ می شه چشامو می بندم.
می بینی من چقدر خوبم، چقدر عاشق تو، اما تومنو ، منی که دوسِت داشتمُ به اندازة بزرگترین مهاجرت های بشری از خودت روندی. من اونقدر سطح فکرم بالاست که حتی مغزم برای دست یافتن به اون باید رو چهار پایه بره. من به راحتی برای ترک اعتیادِ نفس کشیدنم به تو قراره دیگه بهت فکر نکنم.
من گل کاغذی بودم که در حالِ پژمرده شدن بود و کاغذاش روز به روز زرد تر می شد اما یهو یادم افتاد یه چیز بزرگُ فراموش کردم . اونم اون بزرگیه همة گلا رو دوست داره چه کاغذی چه طبیعی. همونی که تو یه روزه قشنگ تو اوج تنهایی آبی رو به من داد حتماً یه فکری هم واسه شبهای بی قراری و دلتنگیم کرده.
:النا
پائیز84