تبليغاتX
روانشناس دیوانه!

روانشناس دیوانه!

عطر بارون تو صداشه... اگه گفتی؟؟؟؟؟

 

 

 یاد پدر بزرگ افتادم که همیشه روی پوست بره ای می نشست که شکل نقشه ایران بود، او در کنار دریای خزر می‌نشت و من هم رو به رویش بر سواحل خلیج فارس.  من محو تماشای ناصرالدین شاه روی قلیونش مادر بزرگ با آن کتری مسی  ِِ مادرش با یک لیوان چای داغ لب دوز که دوست می‌دارم کاسه ی پسته ها درست روی رفسنجان نقشه،چه بی احتیاط بودم که سِیلی زدو پدربزرگ را با خود به چیدن صدف های آبی برد.راستی چه چایی بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 7  توسط النا  | 

امروز تا مرز آن رفتم نمیدانم زندگیه پس از مرگ یا مرگ پس از زندگی

هر چه بود دستهایم را مشتاقانه برای در آغوش کشیدنش باز کرده بودم

همیشه همینطور است وقتی تصمیمی بگیرم از انجامش لذت میبرم

نمیدانم.هر چیز مثل سرکشیدن لیوانی شیر.نفرت انگیز است ولی ....

بگذریم

نشد که بروم وآخر/ فضولیه این که آن ور حصارهای جسم چیست را ببینم

پدر میگوید صبر داشته باش همه میرویم اما آن وقت که زمانش برسد دیگر این

معمای شیرین برایم جذاب نیست.آخر دیگر از قدرته تصمیم  من خارج است.

نمردم اما به روبوسیش به عزرائیل می ارزید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 22  توسط النا  | 

عوض بدل

صاف صاف توی چشم هایم

چپ چپ زل زده اید که چه؟

نه من دیگر دلناز سابق نیستم

من عوض شدم یا شاید عوضی شدم؟

از این ناراحتید که بلند شدم از جا

از اینجا که انداخته بودیدم

و دارم بالا میروم

بالاتر از حدی که نمیشود؟

حسودیتان میشود نه؟

انقدر ببینیدم تا کور شوید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 22  توسط النا  | 

خواب

امروز هر چی خواستم بخوابم نشد میدونی چرا؟

سعی کن حرفمو تصور کنی

فکر کن بعد از مدتی طولانی از دل شوره هات مقداری کم شده(وای چه مزه ای داره)

مثلا پولی دستت اومده یه مشکل که مدتی آزارت میداده بر طرف شده ( وای آدم تازه بعد حل مشکل میفهمه چه اضافه باریوتحمل کرده) اونوقت تو اون روزم  خیلی خیلی  دوندگی داشتی با یه نفرم دعوات شده لباستم مثه من کم بوده مجبور بودی یه یه ساعتیم منتظر ماشین بلرزی

ولی اگه باره ذهنیت کم باشه و اعصابت یه کم آروم دلت میخواد زودتر برسی خونه و غذایه گرمو شومینه و

ای جان مهمتر از همه بخوابی

امروز اومدم خونه با این شرایط اول لباسامو در آوردم از اینکه کسی خونه نبودو میتونستم بدون صدای تلویزیونو یه مشت آدم بی ملاحظه بخوابم اینقدر به خدا خوشحال شدم که گفتم ایول ایول داش خدا رو ایول.

لباسه راحتی پوشیدم با خیال راحت رفتم تو جام.چند دیقه نشستم که اگه طبق معمول که میرم تو جام تلفن زنگ زد نه ضایع شم نه خندم بگیره.خبری نشد وای نمیدونی چه حالی داد سر خوردم تو جام داشتم تصور یه خوابه شیرینوبا دهنم مزه  میکردم که تلفن زنگ زد

آی خندیدم آی خندیم   بعد تلفن..........

خلاصه دوباره برگشتم سعی کردم ریلکیس شم باز.و بله خوابم برد اما واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

چشت روز بد نبینه یه مگسه رسما دهنمو سرویسید.وای هی میزدمش دوباره میاود میشست هی میگفتم بابا من از اونا نیستم.آخر پا شودم با شگردی که بابام یادم داده بود گرفتمش.شما جای من بودی چی کار میکردی

به خدا کاری کرد که گریم درو مده بود میدونی وقتی گرفتمش بهش چی گفتم؟؟؟؟

همین که به تو فکر میکنم که در دستهای منی کافیست

پنج تاست

بارها شمرده ام

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 22  توسط النا  | 

آلزایمر بگیر٬‌ تو را به خدا

خواهر نگو برایش

چون او درست چند لحظه بعد فراموش میکند،

این چشمها برای که، گریستند

 

واینکه این دستها برای که مینوشت

 

نگو که جواب نمیگیری و

مدام در حرفی فشرده تر از هیس،

قافیه میبازی

میدانم که آبی را برای همیشه در سینه حبس میکنی

در دستهایت که آتشند برای به حرکت درآمدن

وتوضیحه این زمانه ی بد برای یک خوب، یک مهربان

میدانم آبی در چشمانی که میسوزند می ماندو پیر میشودو فراموش نمیشود

اما وانمود کن که شاعر نیستی

وانمود کن که نمی خندی که نمیگریی

درست میگوئی درکت نمیکنم

تو پنجرهایی را دیده ای

که من شنیده ام

وانمود کن تو هم شنیده ای

و از که؟ نمیدانی!

و کی و چرا هم، یادت نیست!!!

چون من که در تصادف با زشتی های زمانه

فراموشی دائم گرفتم!!!

 

 

:النا

اسفند ۸۶

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 22  توسط النا  | 

طی می کنیم٬ بیخیالی طی می کنیم

من مریضم

سخت دلگیرم

خوب پشت کدام گوش بیندازم بهتر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 22  توسط النا  | 

شیطان نارنجی

هویج قطره ی منجمدی از خورشید است با شتاب آمده و در دل خاک فرو رفته.

کاکل سبزش را بیرون بکش

آخ نمی گوید و شوخ و شنگ بیرون می جهد.

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 11  توسط النا  | 

مَنو آفتاب پرست

 

لابه لای لوبیا سبزها

توی سینی

آفتاب پرستی جا خوش کرده

با دُم سبز پیچک وارش

به رنگ لوبیا درآمده

و چشم هایش را می چرخاند

تا بخنداندم

من دُم لوبیا ها را می گیرم

و حواسم هست

که اشتباهی

دُم آفتاب پرست را نچینم.

تلویزیون فیلم نشان می دهد.

سرخ پوستی،

زن جوانی را به دوش گرفته،

روی اسب می نشاند.

اسب چهار نعل می تازد.

از دشت ها

از رودخانه ای کم عمق

از سنگلاخ

من به این فکر می کنم

که

دو روز قبلش

صدایش را شنیده بودم

که می خندید

و دلش

برایم تنگ شده بود

و بعد

از کجا می دانستم

که دیگر نخواهد بود؟

اصلا از کجا بدانیم،

که آخرین بار است؟

...

این شعر نیست

متن

پاره

پاره

من است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 9  توسط النا  | 

گل کاغذی

اونی که تو اوج تنهایی آبی رو به من داد

 

گرچه سلام انتظار خداحافظی رو می کشه،گرچه این روزها خداحافظی ها فرصت سلام
 نِمیدن، اما بازم در کمال امید سلام.

خودم نمی دونم که چی می خوام بنویسم اما می دونم چون هنوز تو دلم امید موج می زنه و هنوزم در انتظار توام تصمیم گرفتم با تو بگم. با تو که بعد حرفات فکر می کردم روزنة امیدم تنها مونده، احساس می کردم امیدم خودکشی کرده و مُرده. یادمه گفتی زبون درازی ، اما اینو بدون من زندگیمُ مدیون پرچونگی قلبم هستم. من کِسی ام که هیچی نمی دونست، مثل یه بچه  بی تجربه و تو اومدی و زندگی رو با تموم سختیهاش با تموم پستیهاش با تموم خنده و گریه هاش به من شناسوندی.تو به من یاد دادی که تصویرم رو از آب بیرون بکشم. تو یادم دادی برای اینکه آیینه کثیف نشه با کفش جلوش نَرَم. میدونی من همیشه اشکام رو با تو در میون می زاشتم،  من از هر طرف می رفتم به تو محدود بودم. بعدِ رفتن تو اینقدر گریه کردم که وزن ثابتم بعد از گریستن به صفر رسید.

تازه وقتی به دستام نگاه کردم و وقتی دیدم دیگه سرم شونه هات واسه گریه کم داره فهمیدم که تو عشقم بازنده شدم. من در حالی که تو اتاقم از فرط ناراحتی سقوط کرده بودم، به تو که بالا و بالاتر

می رفتی سفر به خیر گفتم .

تو اقیانوس قانعی بودی که می خواستی با یه قطره همبازی بشی، اما حیف که چه زود فهمیدی و حیف که چقدر زود صدای پام تو گوشِت غروب کرد،چقدر عذاب کشیدم وقتی که تو رفتی ، چقدر گریه کردم، ابر فعالیت شبانه روزی چشمامُ سُتود. اتاق هم رفتنتُ نمی پذیره. پنجره رو باز کردم اتاق از پنجره بیرون پرید. می دونی! زندگیم جزیرة دور افتاده ای بود که غیر خودم ساکنی نداشت اما تو این
هیری ویری ها آبیِ آبی پوشم تو اومدی، اون موقع گل وجودت چهل درجه حرارت داشت، من و سوزوندی، تو منو گل کاغذی خودت کردی که هر روز و هر لحظه نگاش به دنبال چشای مثه خورشیدت باشه، اما یهو یادت افتاد که واسة دوستی با یه گل باید از خیلی ها اجازه بگیری، تازه فهمیدی  نظرِ دیگرون هم تو انتخابت مهمه، تو انتخاب گلِ لاله، گلِ مریم،گلِ نگین .....گلِ النا

تو بی مقدمه رفتی و ازم خواستی قوی باشم، تو بهم گفتی گریه نکن، گفتی مثه اون اولا بشم که تو هنوز آفتابم نشده بودی، مام گفتیم چَشم، اما واقعاً اگه خورشیدو از گل بگیری؟!...

تو به من لقب گل کاغذی رو دادی و فکر کردی گل کاغذی احساس نداره چون پدرِ اونم یه گلِ کاغذیه، اما نفهمیدی گل کاغذی بهار و پاییز سرش نمیشه و وقتی که عاشق شد همیشه عاشق می مونه.

تو دلِ سوختة گل کاغذی رو نفهمیدی چون هیچ فصلی اونو به رسمیت نمیشناسه.تو ندونستی اگه گل کاغذی زیاد گریه کنه از بین میره. تو ندیدی گل کاغذی وقتی به دیدنت میومد به خودش عطر گلهای بهاری زده بودو تو حتی حس هم نکردی که بی اندازه نیازمند حضورته، تو حتی اجازه ندادی واسه برگشتنت دعا کنه، آخه تو نمی دونستی گل کاغذی در خشکسالی همپای گلهای طبیعی به آسمان
می نگرد.تو حتی نمیدونستی گل کاغذی عاشقته.

فکر کنم آنقدر به تو بیاندیشم تا بمیرم. کجایی که ببینی گل کاغذی که روزگاری متعلق به تو بود پژمرده، گرچه تو نمیدانی بین پژمردگی و مردن یک گل، تنها یک شبنم فاصله است. بین مرگ و زندگی ایستاده ام، شایدم با مرگ و زندگی عکس گرفتم. وقتی به مرگم فکر می کنم عزراییل تشویقم می کنه اما من نمی خوام به  مرگ فکر کنم ، می خوام جای اون یه شبنمُ یه لبخند پر کنه.

دلم نمی خواد مثه اونایی باشم که مرگُ اونقدر بزرگ می کنن که دیگه جایی واسه زندگی نمی مونه.

کجا بودم نمی دونم. افکارم پریشونه. هنوز گیج و مات رفتنِ توام، می خندم چون اگه اشک بریزم خراب میشم و همة گلها می فهمن که من یک گل کاغذی ام. نمی دونم شاید به معنای واقعی دیوونه شدم اما نه چون هر وقت به احترام سایه ام دستمُ بلند می کنم اونم فوری دست تکون می ده. از وقت رفتنت یا بهتر بگم از وقت مردنت مغزم نیز در گذشت و افکارم بی سرپرست موند، از اون روز کاسة سرم مغزم رو می زنه نمی دونم چی شد دروغ گفتم عشقمون در اثر مسومیت در گذشت. وقتی تو من و تحقیر کردی انگاری که منو تقدیم سطل زباله کردی، این انصاف نیست چون گلی که تو سطل زباله بمیره به مرگ طبیعی نمرده. نمیدونم تو چرا اینقدر واسه من بزرگی هرو قت از پایین بهت نگاه می کنم تا به چشمای نیمه بیدارت و اخم ابروهات برسم نمی دونم واسه چی چشام عرق میکنه، شایدم گریه میکنن .می دونم الان که داری نامه رو می خونی مثه عنکبوتی هستی که از صدای مگس در بند افتادش ناراحته، اون ضجه می زنه و تو تنها سمعکتو از گوشِت در می یاری. تو به خورشید بودنت خیلی مغروری اونقد که کرة زمینم دیگه به رسمیت نمیشناسی و هر  روز برای دیدن خودت سر قرار میری و برای خودت یه دسته گل با شکوه می بری.

می دونی مرگم با سرعت ما فوق صوت به طرفم میاد؟! اما من هیچ هراسی ندارم چون مرگ یه پایان آسمونیه، خدا سایة مرگو از زندگیمون کم نکنه. در واقع به مرگم امیدوارم، بعدِ رفتنت تو ذهنم سنگ قبرم به چاپ  دهم رسید. اعتراف می کنم که تو قلبمو دزدیدی- اما یک پوزخند- چون بدون قلبم  همه رو دوس دارم. برای اینکه از تو رها بشم به پرنده فکر می کنم.گرچه احساس کردم پایان عمرم قبل از فرا رسیدن مرگ بود اما برای رهایی از این فکر با چکش تو مغزم می کوبم.

دوست دارم از زندگی لذت ببرم و راه موفقیت پیش بگیرم چون یک قطرة بارون عمرش تو سقوط سپری می شه اما از این عمر کوتاه لذت می بره و هیچ وقت سر بالا بر نمی گرده و از اون فرا نمی کنه.

الان می دونم که واسه مردن باید یه عمر صبر کرد. الانه که دیگه خودم باور دارم. من دورترین ستاره ها رو دوس دارم. من اون قدر خوبم که فرشته ها از صدای قلبم خوابشون می بره.من انقدر خوبم که حتی تو خوابم ساعتم تیک تاک می کنه ، من هر وقت دلم واسه شب تنگ می شه چشامو می بندم.
می بینی من چقدر خوبم، چقدر عاشق تو، اما تومنو ، منی که دوسِت داشتمُ به اندازة بزرگترین مهاجرت های بشری از خودت روندی. من اونقدر سطح فکرم بالاست که حتی مغزم برای دست یافتن به اون باید رو چهار پایه بره. من به راحتی برای ترک اعتیادِ نفس کشیدنم به تو قراره دیگه بهت فکر نکنم.

من گل کاغذی بودم که در حالِ پژمرده شدن بود و کاغذاش روز به روز زرد تر می شد اما یهو یادم افتاد یه چیز بزرگُ فراموش کردم . اونم اون بزرگیه همة گلا رو دوست داره چه کاغذی چه طبیعی. همونی که تو یه روزه قشنگ تو اوج تنهایی آبی رو به من داد حتماً یه فکری هم واسه شبهای بی قراری و دلتنگیم کرده.

 

                                                                                  :النا

                                                                                  پائیز84

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 22  توسط النا  | 

 

همه ی دختران
قبل از این که
دختران دشت باشند
یا آپارتمان
دختران انتظارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11  توسط النا  | 

مرخصی از کار چاهار شنبه

پیش از این
خاکسترم
در کوزه ای دربسته بود.
اکنون
در شهر بادخیز
روی شیروانی ها چون گربه سانی چاق لمیده ام و سایه  گسترده ام.

و حمام آفتاب میگیرم و با پرنده ها که نزدیک می شوند لاس میزنم.

هیچ چیز جز یک شیر مرداد بودن و آسائین در آفتاب و خرخر کردن لذت بخش نیست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11  توسط النا  | 

نان داغ سیری چند

 

 

در بیداری خواب بچگی ها را دیدم آنروزی که به نانوائی رفتم تنور اول که به من نرسید در لابه لای دستهای هیولاهائی به نام مرد اما تنور دوم و نانی به قد چشمهایم تا سر زانو های نحیفم.نان لای سفره ی سفید دم میکند و من توی دم پائیه پلاستیکی و دامنم تب.ه صفائی داشت سنگک ها. و حتی کتک مادر که میگفت دختر که به نانوائی نمیرود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11  توسط النا  | 

پائیزم رسید

 

 

پاییز یه امر شخصیه
کافیه آدم مثلن یه جفت جوراب بلند سبز بخره
تا پاییز بیاد
باد بوزه ته کوچه
و خاک و برگش بره تو چشم آدم

خب
پاییز من از دیروز بعد از ظهر شروع شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11  توسط النا  | 

بی هدف

 

 

 

 

 

قلابت را بدون طعمه بینداز

اینجا پراست از ماهیهائی که از زندگی سیر شدند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 22  توسط النا  | 

مردانگی به توان تو

 

 

عزیزم

من از هر زنی آماده ترم به دوست داشتنت

و چشمان مردانه ای چون تو

در چهار چوب بی تابی های من نادیده نخواهد ماند

من به اشارتی از تو زنده می شوم

و هر حادثه سبز عاشقانه ای

تو را در من بیدار میکند

کاش درک میکردی با تو از زمستانی

 که قلبم درگیرش شده میگریزم

و به بهاری که در با تو بودن است خواهم رسید

بیاو بمان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 18  توسط النا  | 

بزرگ بمان برای من

 

زندگی من جریانیست

که تو در آن ایمان آورده ای

که چشمهای تو نوش داروی

رام کردن ودغدغه های من است.

به چه فکر می کنی؟؟؟

زندگی تو را آنقدر بزرگ زاده

تا سهم آرامشم را من، از تو بگیرم.

در ابهت صدایت

ترس را از لحظه هایم بگیر.

و هرگز من را بدون مردانگیت تصور مکن

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 18  توسط النا  | 

تخیل،و باز هم رویاهای شیرین

 

 

 

 

 

به اتاق می روی ،دستم را میکشی و با خود میبری

آرام روی تخت چوبی دراز میکشیم

آرام آرام نگاهم میکنی و دانهیل میکشی

نگاههایت عاشقانه نیستند اما سخت مهربانند

دوستم نداری اما نمی خواهی من هم چون تو طعم متعفن

نارفیقی و خیانت را حس کنم.دلم برای همین دل سوزی هایت

میسوزد. کنارم میخوابی و میدانم که میدانی که در این دنیا من

برای توام فقط برای تو ای یار.ای یگانه ترین یار.

پر میشوم از تو از حس خوب با تو بودن.ذوق میشود سراپایم

میخواهم داد بکشم نمیشود اشک در چشمهایم می رقصد،

وبی آنکه دیده باشی بر میگردم ودر جهتی دیگر می آسایم.

طاق باز میخوابی بی تفاوت با من

اما.........

اما همین که هستی کافیست همین که در دستان توام کافیست.

آرامش همراه با خستگیه تو آرامم میکند و من باز هم

یکبار دیگر با تو حس میکنم خوشبخت ترین زن زمینم.

خوشحالم که لا اقل در خوابم میآیی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 11  توسط النا  | 

امید عبس

 

لحظه ها در گذرند

و تو میروی

واحساس بودنت در دلواپسی لحظه های خالی

نا گزیر، دل تنگیه غرور  دلنازیست

که در نبودنت له میشود

تو میروی و احساس بهانه گیرم
آرام نمیشود

از لهجه، رفتنت چون باد حذر کن

که این دریچه هنوز رو به نگاه تو میخندد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 22  توسط النا  | 

منِ درگیر ، توی فارغ

 

 

بودنی ترین حس زمین میشوم کنار تو که هستم.

با آنکه جلوی  خودم خم میشوم از بی تفاوتی هایت.

با آنکه وقتی با ذوق آمدم که ببوسمت سر برکشیدی.

با آن که

با آن که

با آن که........

سرشار از عشق میشوم همه چیز مال من است وقتی

سر گیجه دارم و لیوانی ازچای بر لبم میگذاری

و من مست مست آن را تا آخر سر میکشم

میخواهم دست مهربان تو را هم ببوسم سربکشمو سر شار شوم

چه کسی میتواند دستهای تو را پس بزند؟؟؟؟

چای می خورمو در آغوشت جایم میدهی پناهم میدهی در

آن آغوش خوب.بااین حالم محکم بقلم میکنی،فشارم میدهی

و باز هم من را سرشار میکنی از عشق از هوس از زنانگی

و براستی چه کسی در خوشبختی به پایم میرسد وقتی تو در آغوشم میکشی؟؟

و تو باز هم خیلی زود خالی میشوی حتی از همین حس دلسوزی

و من هنوز داد میکشد وجودم که محتاجم.

اشک از من از قلبم روحم وجودیتم می باردو

حیف.....

تو رفته ای و در گوشه ای دنج کنار پنجره ای ایستاده ای.

و سیگار میکشی اگر چه فاصله ی ما بین ما را دو انسان پر میکند اما..

فاصله ات از من بس طولانیست

و من به اینکه چقدر میشود احساس تنهائی کرد و تا کجا ا اا ااااااا

آه میکشم .دلم برای اتاقم تنگ میشود همان که گریه هایم 

را در  نبودت شریک شد.همان جا که نبودنت میشود یک دردو بودنت

صد درد.ای وای ای وای به وسعت حجم یک تیله.و به کوچکیه این دنیا

که حضور گرمت و نه حضورت و یا حضور سردت ....

حضور گرمت دیگر تکرار نمیشود.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 11  توسط النا  | 

هان چه حاصل از آشنائی ها

گر پس از آن بود جدائی ها

منو با تو چه مهربونی ها

توو با من چه بی  وفائی ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 22  توسط النا  | 

منِ فراموش شده...

 

                        

 

 

باز میگردم از من از این من سرکش به بهانه ای نو برای شروع؟که نه پابانی جدید باز میگردم خودم را در لابه لای جعیه ی خاطراتم که از کودکی تا به حال با من است پیدا میکنم.

دست میکشم به روی خودم چقدر  خاک خورده ام در انزوای زندگی. در کنار گریه هایم گل میشوم.

بوی خاک در من زنده میشود بوی انسان.جان میگیرم.به کنار تقویم رومیزیم میروم آنقدر صفحه های قدیمی را از سالها پیش جدا میکنمو رد میشوم تا روز من روز فرا رسیدن من بیاید.به آینه نزدیک میشوم اشک میریزمو زمزمه میکنم با خود.خود فراموش شده ام. آه ه ه ه ه ه

عقب میروم آنقدر عقبو عقب تر روی تخت مینشینم نه دراز میکشم.فکر کنم میوه ی لبانت کرم بزرگی داشت.که در دلم رفته کرمت.و آنقدر ای میوه ی کال کرمت در من بزرگ است که هر وقت دلش میخواهد من را به دل درد میاندازد.نمیدانم شاید هم به دلتنگی در هر صورت.با اینکه دل دردش از درد آبستنی که میزایدو میمیرد سخت تر است اما میخواهم آنقدر به تو و دردهایت که به من میدهی فکر کنم تا رسیده و شیرین شوی آنوقت تو را با آن کرم تقسیم کنم.حتی اگر تکه ی کوچکی از تو سهم من باشد، گاذم را به تو میزنم.دهانم از تصور شیرینیت اب میافتد .صبر کن تا نشانت بدهم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 19  توسط النا  | 

دلتنگی های مدام

 

 

 

وقتی در خلوتم مینشینم

وقتی به چشمهای ناز از دست

 رفته ات می اندیشم

دیگر رمقی نیست برای رفتن

دیگر از تو در سرم رویائی نمانده

آن روزهائی که رویاها ماندنی بود

من بودم تو

رویا زمانی بود

که صدایت پایت هر چند روزی در گوشم طنین می افکند

رویا زمانی بود که سرشار از عشق تو و برای تو میگریستم.

افسوس که رفته اند آن روزها آن میلها آن قشنگیها

آنقدر می مانم و اشک میریزم

تا چشمهایت را به من پس دهی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 23  توسط النا  | 

خواهرانه

خواهر جونی قصه نخور

این روزا آدما لحظه هاشونو میفروشن

اجاره میدن دلا رو یه روز به تو یه روز به من

نَشِسته توی قلبشون برات بهونه میارن

توی چشات زل میزنن که حکم تخلیه دارن

خونه های اجاره ای تو این روزا  دلامونن

دلا دیگه نا ندارن بس که قصه میخورن

این روزا دیگه همه جا رد میکنن عاشقا رو

نمونده جا پائی از عشق رد میکنن رد پا رو

آی آدما آی آدما بهم شدیم بی اعتنا

فصه های عشقو دیگه باور نمیکنیم چرا؟

منتظریم که چی بشه داریم به بی راهه میریم

یه روز میفهمیم که دیگه تو سینمون دل نداریم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 9  توسط النا  | 

از زمین و زمان شاکی ام امروز

(خدا سلام) چطوری ؟ حکومتت جور است ؟

هنوز عرش خدائیت / نور علیَ النور است ؟

مِدال خلق بشر را هنوز هم داری؟

هنوز حضرت آتش به سجده مجبور است ؟

هنوز عطر گناهم پر از تنِ سیب است ؟

هنوز بَعدِ قیامت هوویِ زن حور است ؟

اگرچه بنده ی خوبی ........رَدَم نکن امشب

خدا ! شرایط انسان عجیب ناجور است

خدای بکرِ تخیل بگو چرا اینجا

شُغال فاتحِ بی چون وچند انگور است

چرا حقوق بشر را جهان نمی خواند

برای کودکِ فقری که سهم یک گور است

سراب پاسخ کافی برای ماهی نیست ؟

که باز پولکِ عقلش اسیرِ در تور است ؟

خدایِ محضِ عدالت بگو چرا اینجا

کلید دارِ طبیعت طبیعتش زور است

و وصله های لباسی که شَرم می ریزد

بساط خنده ی مشتی لباس مغرور است

خدا ببخش مرا کافری مرامم نیست

خیال کن که صدایم / هوارِ یک مور است

خیال کن مگسی بوده ام که بالی زد

ولی شرایطِ انسان هنوز ناجور است

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 23  توسط النا  | 

مرگ، دستمزد یک عمر زندگی

 

 

 

 

امشب نشستمو فیلم تولد یک سال پیشم رو تماشا کردم

هِی...

یک دو سه شمع‌ها رو می‌شمارم

................ ۵، ۲۰،۱۵،۱۷،۱۳،۸

به بقیه اتفاقات زندگیم در چند لحظه فکر می‌کنم

۲۰سال،

 یکی‌یکی به اندازه‌ی شمع‌ها آتش می‌گیرم

آه می‌کشم

و..... هوف

تولد مبارک

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 22  توسط النا  | 

خواهرم می داند و من

فری فقط گاهی که نیستی

صدایم میگیرد شکل غم میشود.

و کسی در گلویم بغض میکند.

آن فقطِ سطرِ بالا را که میدانی

باید پای چه بگذاری؟

پای ..... بودنم

خنده ام میگیرد

خنده ام میگیرد از اینکه با منی و...

من دلتنگ می شوم...

راستش من...

دلم برایت تنگ میشود به همین تندی که نوشتم

مثل از دست دادنِ کفشهائی که

دوستشان داری!

اما بعد از یکی دو بار پوشیدن

تنگ میشود

و همیشه از الان تا آن کودکی

که این چیزها مهم بود

دلت میگیرد.

...

حالا برو

بگذار برای دلتنگیهایم

بهانه برای گریه داشته باشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 22  توسط النا  | 

باز هم بی خیالی طی می کنیم

چه خیالیست که او دستهایت را برای پر کردن جای خالیه دستهایش نمی خواهد خواهر؟؟؟؟؟؟

اگر دستانِ تو برای دستهای کسی که مدام، جای خالیه دستانش، پرو خالی میشود، مهم نیست،

برای او که می آید، تماماً آرامش است؛

....

و حتی برای من ای مأمن تمامِ آرامشم در زندگی

دستهای تو از ابتدا  زن بود

خوابیده اند دستهای تو با من

بی تو که هستم، حتی با او که هستم،

دستان تو در جیبم جا مانده!!!

با او که هستم هم، چشمانم را که میبندم،

دستهایم پر از انگشتان تو میشود!!!

و خیالم پر از آرامشی که برای این ماه کافیند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 22  توسط النا  | 

تنهائی

 

 

 

و امروز باز هم من تنم بوی مغلوب بودن میدهد

نگاهایم سردو ساکت

اشک هست میچکد آرام آرام

نشسته ام چهارزانوروی تخت چوبی ام

زل زده ام به آینه ی قدی روبه روی تختم.

دخترکی میبینم مغلوب

سردو ساکت که به خود مینگرد

دستهایش خالی اند

قلبش اما

مملو از یک عشق،

عشقی که فقط  تا چند روز آینده شاید مال تو تنها باشد

عشقی که هر چه را که میخواهی در او می بینی

و آن را که باید،نه

نه....

عشقی در نگاهش نیست که نیست

فقط به بهانه ی یک کار کوچک لحظه ای خوش بودنش را حس کنی

اصلا بودنش را حس کنی.

و حس کنی خوبی،برای آنکه تمام دنیای توست

و این حقیقت چقدر تلخ شیرین است.

این چقدر بالا را با غلظت بخوان چشمهایت را

هم مثل من ببندو بگو.

اصلا بکش تصور کن مدی روی آن است

مدی به وسعت یک نگاه عمیق عاشقانه از تو برای من

یک خیال خام محال

ویک پوز خند بی تفاوت از تو مثل همیشه برای من.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 11  توسط النا  | 

گاهی دوست دارم ازدواج کنم.

 

 

 

 

یک زن از لحظه ای که میآید به عرصه ی جهان نیازمند

حضور یک همسر است.این است یک حقیقت محض.

من تو را میخواهم که همسرم باشی و پنهانش هم نمیکنم

نه، نیازم را پنهان نمیکنم.اما آنقدر هم میفهمم که ازدواج

یک توافق است.با تو نمی جنگم اما اگر لازم باشد پوز

هر رقیبی را به خاک میمالم.آنچنان که فراموش کند حتی

نامت را.من یک شیرم یک ماده شیر.فراموش نکرده ای که

در میان شیرها ماده های آنها به شکار میرود؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 12  توسط النا  | 

آن دختر تنها منم

میروم با چمدان کوچکم

و تنها با یک بدرود

هم  اکنون ترکم گفته ای

اما در اندیشه پروازم شکی نیست

فریبی نیست

پر میکشم به آن آسمان

به آسمان دل تو

توئی که تمام گریه هایم بهر توست

توئی که با رفتنت اندیشه های طلائیه ذهنم را بردی

اما من اگر چه تنهائم

اما به دنبالت می آیم

تا بعد از انتهای جاده رفتن

زیرا که عشق را پایانی نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 22  توسط النا  |