تبليغاتX
روانشناس دیوانه! -

روانشناس دیوانه!

امروز تا مرز آن رفتم نمیدانم زندگیه پس از مرگ یا مرگ پس از زندگی

هر چه بود دستهایم را مشتاقانه برای در آغوش کشیدنش باز کرده بودم

همیشه همینطور است وقتی تصمیمی بگیرم از انجامش لذت میبرم

نمیدانم.هر چیز مثل سرکشیدن لیوانی شیر.نفرت انگیز است ولی ....

بگذریم

نشد که بروم وآخر/ فضولیه این که آن ور حصارهای جسم چیست را ببینم

پدر میگوید صبر داشته باش همه میرویم اما آن وقت که زمانش برسد دیگر این

معمای شیرین برایم جذاب نیست.آخر دیگر از قدرته تصمیم  من خارج است.

نمردم اما به روبوسیش به عزرائیل می ارزید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 22  توسط النا  |