خواهر نگو برایش

چون او درست چند لحظه بعد فراموش میکند،

این چشمها برای که، گریستند

 

واینکه این دستها برای که مینوشت

 

نگو که جواب نمیگیری و

مدام در حرفی فشرده تر از هیس،

قافیه میبازی

میدانم که آبی را برای همیشه در سینه حبس میکنی

در دستهایت که آتشند برای به حرکت درآمدن

وتوضیحه این زمانه ی بد برای یک خوب، یک مهربان

میدانم آبی در چشمانی که میسوزند می ماندو پیر میشودو فراموش نمیشود

اما وانمود کن که شاعر نیستی

وانمود کن که نمی خندی که نمیگریی

درست میگوئی درکت نمیکنم

تو پنجرهایی را دیده ای

که من شنیده ام

وانمود کن تو هم شنیده ای

و از که؟ نمیدانی!

و کی و چرا هم، یادت نیست!!!

چون من که در تصادف با زشتی های زمانه

فراموشی دائم گرفتم!!!

 

 

:النا

اسفند ۸۶