خواهرانه

خواهر جونی قصه نخور

این روزا آدما لحظه هاشونو میفروشن

اجاره میدن دلا رو یه روز به تو یه روز به من

نَشِسته توی قلبشون برات بهونه میارن

توی چشات زل میزنن که حکم تخلیه دارن

خونه های اجاره ای تو این روزا  دلامونن

دلا دیگه نا ندارن بس که قصه میخورن

این روزا دیگه همه جا رد میکنن عاشقا رو

نمونده جا پائی از عشق رد میکنن رد پا رو

آی آدما آی آدما بهم شدیم بی اعتنا

فصه های عشقو دیگه باور نمیکنیم چرا؟

منتظریم که چی بشه داریم به بی راهه میریم

یه روز میفهمیم که دیگه تو سینمون دل نداریم

 

از زمین و زمان شاکی ام امروز

(خدا سلام) چطوری ؟ حکومتت جور است ؟

هنوز عرش خدائیت / نور علیَ النور است ؟

مِدال خلق بشر را هنوز هم داری؟

هنوز حضرت آتش به سجده مجبور است ؟

هنوز عطر گناهم پر از تنِ سیب است ؟

هنوز بَعدِ قیامت هوویِ زن حور است ؟

اگرچه بنده ی خوبی ........رَدَم نکن امشب

خدا ! شرایط انسان عجیب ناجور است

خدای بکرِ تخیل بگو چرا اینجا

شُغال فاتحِ بی چون وچند انگور است

چرا حقوق بشر را جهان نمی خواند

برای کودکِ فقری که سهم یک گور است

سراب پاسخ کافی برای ماهی نیست ؟

که باز پولکِ عقلش اسیرِ در تور است ؟

خدایِ محضِ عدالت بگو چرا اینجا

کلید دارِ طبیعت طبیعتش زور است

و وصله های لباسی که شَرم می ریزد

بساط خنده ی مشتی لباس مغرور است

خدا ببخش مرا کافری مرامم نیست

خیال کن که صدایم / هوارِ یک مور است

خیال کن مگسی بوده ام که بالی زد

ولی شرایطِ انسان هنوز ناجور است

مرگ، دستمزد یک عمر زندگی

 

 

 

 

امشب نشستمو فیلم تولد یک سال پیشم رو تماشا کردم

هِی...

یک دو سه شمع‌ها رو می‌شمارم

................ ۵، ۲۰،۱۵،۱۷،۱۳،۸

به بقیه اتفاقات زندگیم در چند لحظه فکر می‌کنم

۲۰سال،

 یکی‌یکی به اندازه‌ی شمع‌ها آتش می‌گیرم

آه می‌کشم

و..... هوف

تولد مبارک

 

 

 

 

 

خواهرم می داند و من

فری فقط گاهی که نیستی

صدایم میگیرد شکل غم میشود.

و کسی در گلویم بغض میکند.

آن فقطِ سطرِ بالا را که میدانی

باید پای چه بگذاری؟

پای ..... بودنم

خنده ام میگیرد

خنده ام میگیرد از اینکه با منی و...

من دلتنگ می شوم...

راستش من...

دلم برایت تنگ میشود به همین تندی که نوشتم

مثل از دست دادنِ کفشهائی که

دوستشان داری!

اما بعد از یکی دو بار پوشیدن

تنگ میشود

و همیشه از الان تا آن کودکی

که این چیزها مهم بود

دلت میگیرد.

...

حالا برو

بگذار برای دلتنگیهایم

بهانه برای گریه داشته باشم

 

باز هم بی خیالی طی می کنیم

چه خیالیست که او دستهایت را برای پر کردن جای خالیه دستهایش نمی خواهد خواهر؟؟؟؟؟؟

اگر دستانِ تو برای دستهای کسی که مدام، جای خالیه دستانش، پرو خالی میشود، مهم نیست،

برای او که می آید، تماماً آرامش است؛

....

و حتی برای من ای مأمن تمامِ آرامشم در زندگی

دستهای تو از ابتدا  زن بود

خوابیده اند دستهای تو با من

بی تو که هستم، حتی با او که هستم،

دستان تو در جیبم جا مانده!!!

با او که هستم هم، چشمانم را که میبندم،

دستهایم پر از انگشتان تو میشود!!!

و خیالم پر از آرامشی که برای این ماه کافیند...

 

تنهائی

 

 

 

و امروز باز هم من تنم بوی مغلوب بودن میدهد

نگاهایم سردو ساکت

اشک هست میچکد آرام آرام

نشسته ام چهارزانوروی تخت چوبی ام

زل زده ام به آینه ی قدی روبه روی تختم.

دخترکی میبینم مغلوب

سردو ساکت که به خود مینگرد

دستهایش خالی اند

قلبش اما

مملو از یک عشق،

عشقی که فقط  تا چند روز آینده شاید مال تو تنها باشد

عشقی که هر چه را که میخواهی در او می بینی

و آن را که باید،نه

نه....

عشقی در نگاهش نیست که نیست

فقط به بهانه ی یک کار کوچک لحظه ای خوش بودنش را حس کنی

اصلا بودنش را حس کنی.

و حس کنی خوبی،برای آنکه تمام دنیای توست

و این حقیقت چقدر تلخ شیرین است.

این چقدر بالا را با غلظت بخوان چشمهایت را

هم مثل من ببندو بگو.

اصلا بکش تصور کن مدی روی آن است

مدی به وسعت یک نگاه عمیق عاشقانه از تو برای من

یک خیال خام محال

ویک پوز خند بی تفاوت از تو مثل همیشه برای من.

 

 

 

 

 

گاهی دوست دارم ازدواج کنم.

 

 

 

 

یک زن از لحظه ای که میآید به عرصه ی جهان نیازمند

حضور یک همسر است.این است یک حقیقت محض.

من تو را میخواهم که همسرم باشی و پنهانش هم نمیکنم

نه، نیازم را پنهان نمیکنم.اما آنقدر هم میفهمم که ازدواج

یک توافق است.با تو نمی جنگم اما اگر لازم باشد پوز

هر رقیبی را به خاک میمالم.آنچنان که فراموش کند حتی

نامت را.من یک شیرم یک ماده شیر.فراموش نکرده ای که

در میان شیرها ماده های آنها به شکار میرود؟؟؟؟؟