عطر بارون تو صداشه... اگه گفتی؟؟؟؟؟

 

 

 یاد پدر بزرگ افتادم که همیشه روی پوست بره ای می نشست که شکل نقشه ایران بود، او در کنار دریای خزر می‌نشت و من هم رو به رویش بر سواحل خلیج فارس.  من محو تماشای ناصرالدین شاه روی قلیونش مادر بزرگ با آن کتری مسی  ِِ مادرش با یک لیوان چای داغ لب دوز که دوست می‌دارم کاسه ی پسته ها درست روی رفسنجان نقشه،چه بی احتیاط بودم که سِیلی زدو پدربزرگ را با خود به چیدن صدف های آبی برد.راستی چه چایی بود.

 

 

 

امروز تا مرز آن رفتم نمیدانم زندگیه پس از مرگ یا مرگ پس از زندگی

هر چه بود دستهایم را مشتاقانه برای در آغوش کشیدنش باز کرده بودم

همیشه همینطور است وقتی تصمیمی بگیرم از انجامش لذت میبرم

نمیدانم.هر چیز مثل سرکشیدن لیوانی شیر.نفرت انگیز است ولی ....

بگذریم

نشد که بروم وآخر/ فضولیه این که آن ور حصارهای جسم چیست را ببینم

پدر میگوید صبر داشته باش همه میرویم اما آن وقت که زمانش برسد دیگر این

معمای شیرین برایم جذاب نیست.آخر دیگر از قدرته تصمیم  من خارج است.

نمردم اما به روبوسیش به عزرائیل می ارزید.

عوض بدل

صاف صاف توی چشم هایم

چپ چپ زل زده اید که چه؟

نه من دیگر دلناز سابق نیستم

من عوض شدم یا شاید عوضی شدم؟

از این ناراحتید که بلند شدم از جا

از اینجا که انداخته بودیدم

و دارم بالا میروم

بالاتر از حدی که نمیشود؟

حسودیتان میشود نه؟

انقدر ببینیدم تا کور شوید

خواب

امروز هر چی خواستم بخوابم نشد میدونی چرا؟

سعی کن حرفمو تصور کنی

فکر کن بعد از مدتی طولانی از دل شوره هات مقداری کم شده(وای چه مزه ای داره)

مثلا پولی دستت اومده یه مشکل که مدتی آزارت میداده بر طرف شده ( وای آدم تازه بعد حل مشکل میفهمه چه اضافه باریوتحمل کرده) اونوقت تو اون روزم  خیلی خیلی  دوندگی داشتی با یه نفرم دعوات شده لباستم مثه من کم بوده مجبور بودی یه یه ساعتیم منتظر ماشین بلرزی

ولی اگه باره ذهنیت کم باشه و اعصابت یه کم آروم دلت میخواد زودتر برسی خونه و غذایه گرمو شومینه و

ای جان مهمتر از همه بخوابی

امروز اومدم خونه با این شرایط اول لباسامو در آوردم از اینکه کسی خونه نبودو میتونستم بدون صدای تلویزیونو یه مشت آدم بی ملاحظه بخوابم اینقدر به خدا خوشحال شدم که گفتم ایول ایول داش خدا رو ایول.

لباسه راحتی پوشیدم با خیال راحت رفتم تو جام.چند دیقه نشستم که اگه طبق معمول که میرم تو جام تلفن زنگ زد نه ضایع شم نه خندم بگیره.خبری نشد وای نمیدونی چه حالی داد سر خوردم تو جام داشتم تصور یه خوابه شیرینوبا دهنم مزه  میکردم که تلفن زنگ زد

آی خندیدم آی خندیم   بعد تلفن..........

خلاصه دوباره برگشتم سعی کردم ریلکیس شم باز.و بله خوابم برد اما واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

چشت روز بد نبینه یه مگسه رسما دهنمو سرویسید.وای هی میزدمش دوباره میاود میشست هی میگفتم بابا من از اونا نیستم.آخر پا شودم با شگردی که بابام یادم داده بود گرفتمش.شما جای من بودی چی کار میکردی

به خدا کاری کرد که گریم درو مده بود میدونی وقتی گرفتمش بهش چی گفتم؟؟؟؟

همین که به تو فکر میکنم که در دستهای منی کافیست

پنج تاست

بارها شمرده ام