بی هدف

 

 

 

 

 

قلابت را بدون طعمه بینداز

اینجا پراست از ماهیهائی که از زندگی سیر شدند

 

 

 

 

مردانگی به توان تو

 

 

عزیزم

من از هر زنی آماده ترم به دوست داشتنت

و چشمان مردانه ای چون تو

در چهار چوب بی تابی های من نادیده نخواهد ماند

من به اشارتی از تو زنده می شوم

و هر حادثه سبز عاشقانه ای

تو را در من بیدار میکند

کاش درک میکردی با تو از زمستانی

 که قلبم درگیرش شده میگریزم

و به بهاری که در با تو بودن است خواهم رسید

بیاو بمان

 

 

 

 

بزرگ بمان برای من

 

زندگی من جریانیست

که تو در آن ایمان آورده ای

که چشمهای تو نوش داروی

رام کردن ودغدغه های من است.

به چه فکر می کنی؟؟؟

زندگی تو را آنقدر بزرگ زاده

تا سهم آرامشم را من، از تو بگیرم.

در ابهت صدایت

ترس را از لحظه هایم بگیر.

و هرگز من را بدون مردانگیت تصور مکن

 

 

 

تخیل،و باز هم رویاهای شیرین

 

 

 

 

 

به اتاق می روی ،دستم را میکشی و با خود میبری

آرام روی تخت چوبی دراز میکشیم

آرام آرام نگاهم میکنی و دانهیل میکشی

نگاههایت عاشقانه نیستند اما سخت مهربانند

دوستم نداری اما نمی خواهی من هم چون تو طعم متعفن

نارفیقی و خیانت را حس کنم.دلم برای همین دل سوزی هایت

میسوزد. کنارم میخوابی و میدانم که میدانی که در این دنیا من

برای توام فقط برای تو ای یار.ای یگانه ترین یار.

پر میشوم از تو از حس خوب با تو بودن.ذوق میشود سراپایم

میخواهم داد بکشم نمیشود اشک در چشمهایم می رقصد،

وبی آنکه دیده باشی بر میگردم ودر جهتی دیگر می آسایم.

طاق باز میخوابی بی تفاوت با من

اما.........

اما همین که هستی کافیست همین که در دستان توام کافیست.

آرامش همراه با خستگیه تو آرامم میکند و من باز هم

یکبار دیگر با تو حس میکنم خوشبخت ترین زن زمینم.

خوشحالم که لا اقل در خوابم میآیی

 

 

 

امید عبس

 

لحظه ها در گذرند

و تو میروی

واحساس بودنت در دلواپسی لحظه های خالی

نا گزیر، دل تنگیه غرور  دلنازیست

که در نبودنت له میشود

تو میروی و احساس بهانه گیرم
آرام نمیشود

از لهجه، رفتنت چون باد حذر کن

که این دریچه هنوز رو به نگاه تو میخندد.

 

 

منِ درگیر ، توی فارغ

 

 

بودنی ترین حس زمین میشوم کنار تو که هستم.

با آنکه جلوی  خودم خم میشوم از بی تفاوتی هایت.

با آنکه وقتی با ذوق آمدم که ببوسمت سر برکشیدی.

با آن که

با آن که

با آن که........

سرشار از عشق میشوم همه چیز مال من است وقتی

سر گیجه دارم و لیوانی ازچای بر لبم میگذاری

و من مست مست آن را تا آخر سر میکشم

میخواهم دست مهربان تو را هم ببوسم سربکشمو سر شار شوم

چه کسی میتواند دستهای تو را پس بزند؟؟؟؟

چای می خورمو در آغوشت جایم میدهی پناهم میدهی در

آن آغوش خوب.بااین حالم محکم بقلم میکنی،فشارم میدهی

و باز هم من را سرشار میکنی از عشق از هوس از زنانگی

و براستی چه کسی در خوشبختی به پایم میرسد وقتی تو در آغوشم میکشی؟؟

و تو باز هم خیلی زود خالی میشوی حتی از همین حس دلسوزی

و من هنوز داد میکشد وجودم که محتاجم.

اشک از من از قلبم روحم وجودیتم می باردو

حیف.....

تو رفته ای و در گوشه ای دنج کنار پنجره ای ایستاده ای.

و سیگار میکشی اگر چه فاصله ی ما بین ما را دو انسان پر میکند اما..

فاصله ات از من بس طولانیست

و من به اینکه چقدر میشود احساس تنهائی کرد و تا کجا ا اا ااااااا

آه میکشم .دلم برای اتاقم تنگ میشود همان که گریه هایم 

را در  نبودت شریک شد.همان جا که نبودنت میشود یک دردو بودنت

صد درد.ای وای ای وای به وسعت حجم یک تیله.و به کوچکیه این دنیا

که حضور گرمت و نه حضورت و یا حضور سردت ....

حضور گرمت دیگر تکرار نمیشود.

 

 

 

هان چه حاصل از آشنائی ها

گر پس از آن بود جدائی ها

منو با تو چه مهربونی ها

توو با من چه بی  وفائی ها

منِ فراموش شده...

 

                        

 

 

باز میگردم از من از این من سرکش به بهانه ای نو برای شروع؟که نه پابانی جدید باز میگردم خودم را در لابه لای جعیه ی خاطراتم که از کودکی تا به حال با من است پیدا میکنم.

دست میکشم به روی خودم چقدر  خاک خورده ام در انزوای زندگی. در کنار گریه هایم گل میشوم.

بوی خاک در من زنده میشود بوی انسان.جان میگیرم.به کنار تقویم رومیزیم میروم آنقدر صفحه های قدیمی را از سالها پیش جدا میکنمو رد میشوم تا روز من روز فرا رسیدن من بیاید.به آینه نزدیک میشوم اشک میریزمو زمزمه میکنم با خود.خود فراموش شده ام. آه ه ه ه ه ه

عقب میروم آنقدر عقبو عقب تر روی تخت مینشینم نه دراز میکشم.فکر کنم میوه ی لبانت کرم بزرگی داشت.که در دلم رفته کرمت.و آنقدر ای میوه ی کال کرمت در من بزرگ است که هر وقت دلش میخواهد من را به دل درد میاندازد.نمیدانم شاید هم به دلتنگی در هر صورت.با اینکه دل دردش از درد آبستنی که میزایدو میمیرد سخت تر است اما میخواهم آنقدر به تو و دردهایت که به من میدهی فکر کنم تا رسیده و شیرین شوی آنوقت تو را با آن کرم تقسیم کنم.حتی اگر تکه ی کوچکی از تو سهم من باشد، گاذم را به تو میزنم.دهانم از تصور شیرینیت اب میافتد .صبر کن تا نشانت بدهم.

 

 

دلتنگی های مدام

 

 

 

وقتی در خلوتم مینشینم

وقتی به چشمهای ناز از دست

 رفته ات می اندیشم

دیگر رمقی نیست برای رفتن

دیگر از تو در سرم رویائی نمانده

آن روزهائی که رویاها ماندنی بود

من بودم تو

رویا زمانی بود

که صدایت پایت هر چند روزی در گوشم طنین می افکند

رویا زمانی بود که سرشار از عشق تو و برای تو میگریستم.

افسوس که رفته اند آن روزها آن میلها آن قشنگیها

آنقدر می مانم و اشک میریزم

تا چشمهایت را به من پس دهی.