به اتاق می روی ،دستم را میکشی و با خود میبری

آرام روی تخت چوبی دراز میکشیم

آرام آرام نگاهم میکنی و دانهیل میکشی

نگاههایت عاشقانه نیستند اما سخت مهربانند

دوستم نداری اما نمی خواهی من هم چون تو طعم متعفن

نارفیقی و خیانت را حس کنم.دلم برای همین دل سوزی هایت

میسوزد. کنارم میخوابی و میدانم که میدانی که در این دنیا من

برای توام فقط برای تو ای یار.ای یگانه ترین یار.

پر میشوم از تو از حس خوب با تو بودن.ذوق میشود سراپایم

میخواهم داد بکشم نمیشود اشک در چشمهایم می رقصد،

وبی آنکه دیده باشی بر میگردم ودر جهتی دیگر می آسایم.

طاق باز میخوابی بی تفاوت با من

اما.........

اما همین که هستی کافیست همین که در دستان توام کافیست.

آرامش همراه با خستگیه تو آرامم میکند و من باز هم

یکبار دیگر با تو حس میکنم خوشبخت ترین زن زمینم.

خوشحالم که لا اقل در خوابم میآیی