بودنی ترین حس زمین میشوم کنار تو که هستم.

با آنکه جلوی  خودم خم میشوم از بی تفاوتی هایت.

با آنکه وقتی با ذوق آمدم که ببوسمت سر برکشیدی.

با آن که

با آن که

با آن که........

سرشار از عشق میشوم همه چیز مال من است وقتی

سر گیجه دارم و لیوانی ازچای بر لبم میگذاری

و من مست مست آن را تا آخر سر میکشم

میخواهم دست مهربان تو را هم ببوسم سربکشمو سر شار شوم

چه کسی میتواند دستهای تو را پس بزند؟؟؟؟

چای می خورمو در آغوشت جایم میدهی پناهم میدهی در

آن آغوش خوب.بااین حالم محکم بقلم میکنی،فشارم میدهی

و باز هم من را سرشار میکنی از عشق از هوس از زنانگی

و براستی چه کسی در خوشبختی به پایم میرسد وقتی تو در آغوشم میکشی؟؟

و تو باز هم خیلی زود خالی میشوی حتی از همین حس دلسوزی

و من هنوز داد میکشد وجودم که محتاجم.

اشک از من از قلبم روحم وجودیتم می باردو

حیف.....

تو رفته ای و در گوشه ای دنج کنار پنجره ای ایستاده ای.

و سیگار میکشی اگر چه فاصله ی ما بین ما را دو انسان پر میکند اما..

فاصله ات از من بس طولانیست

و من به اینکه چقدر میشود احساس تنهائی کرد و تا کجا ا اا ااااااا

آه میکشم .دلم برای اتاقم تنگ میشود همان که گریه هایم 

را در  نبودت شریک شد.همان جا که نبودنت میشود یک دردو بودنت

صد درد.ای وای ای وای به وسعت حجم یک تیله.و به کوچکیه این دنیا

که حضور گرمت و نه حضورت و یا حضور سردت ....

حضور گرمت دیگر تکرار نمیشود.