و امروز باز هم من تنم بوی مغلوب بودن میدهد

نگاهایم سردو ساکت

اشک هست میچکد آرام آرام

نشسته ام چهارزانوروی تخت چوبی ام

زل زده ام به آینه ی قدی روبه روی تختم.

دخترکی میبینم مغلوب

سردو ساکت که به خود مینگرد

دستهایش خالی اند

قلبش اما

مملو از یک عشق،

عشقی که فقط  تا چند روز آینده شاید مال تو تنها باشد

عشقی که هر چه را که میخواهی در او می بینی

و آن را که باید،نه

نه....

عشقی در نگاهش نیست که نیست

فقط به بهانه ی یک کار کوچک لحظه ای خوش بودنش را حس کنی

اصلا بودنش را حس کنی.

و حس کنی خوبی،برای آنکه تمام دنیای توست

و این حقیقت چقدر تلخ شیرین است.

این چقدر بالا را با غلظت بخوان چشمهایت را

هم مثل من ببندو بگو.

اصلا بکش تصور کن مدی روی آن است

مدی به وسعت یک نگاه عمیق عاشقانه از تو برای من

یک خیال خام محال

ویک پوز خند بی تفاوت از تو مثل همیشه برای من.